سلطان محمد مطربي سمرقندي

91

تذكرة الشعراء ( فارسي )

بازگشت به سمرقند و مرگ مطربى در آخرين ملاقات مطربى با جهانگير ، از درباريان مىشنود كه جهانگير درصدد است تا براى مطربى وظيفه و مستمرى تعيين كند ، مشروط بر اينكه مطربى در التزام ركاب وى باقى بماند و ترك وطن كند و به همراه جهانگير به كشمير برود ، اما مطربى كه سخت دلبستهء وطن خويش است ، متحير مىماند كه چكار كند . او خود وضعيت خويش را در مقابل درخواست جهانگير از او ، چنين بيان كرده است : « اما چون مضمون - حبّ الوطن من الايمان - گريبانگير جان بود ، اين كار در حيّز تأخير و تعويق افتاد ، مع ذلك چون زكام و سرفه و عطسه و خميازه كه بىاختيار مرا رنجه مىداشت . . . بنابراين آن دل به جانب رخصت مايل شد ، با وجود اين ، تفأل به كتاب شيخ فريد الدين عطار كرده شد ، اين بيت برآمد كه : زان بود در پيش شاهان دور باش * كاى شده نزديك شاهان دور باش . . . پس بندهء كمينه ميانهء اين دو حال ، حيران مانده بود كه ملهم غيب اين ندا به سر من درداد كه : راه سلامت آن است كه رخصت مراجعت به جانب وطن نمايى و چشم فرزندان و اقربا را در راه انتظار نبندى . » « 1 » شايد يكى ديگر از دلايلى كه مطربى را وامىدارد تا در كنار جهانگير نماند و به وطن بازگردد ، اين است كه وقتى مطربى به هند آمد ، ايام آخر زندگى جهانگير شاه و او سخت بيمار بود و اختلافات داخلى هندوستان بالا گرفته و از گوشه و كنار كشور ، نغمه‌هاى مخالفت به گوش مىرسيد و مطربى به درستى دريافته بود كه ماندن در هند به صلاح وى نيست ، ازاين‌رو عزم را جزم مىكند و در آخرين ملاقات با سرودن يك غزل از جهانگير رخصت مىطلبد : « چشمى كه جز رخت نگران جاى ديگر است * آن چشم در زمانه ، سزاوار خنجر است

--> ( 1 ) . خاطرات ، واقعهء 24 ، ص 71 - 72 .